جومونگ و افرادش در حال درگیری با راهزنها هستن که چند تا از راهزنها بیریو رو زخمی میکنن و میخوان اونو بکشن که یوری اونو نجات میده و بعد هم راهزنها فرار میکنن و دوتا از اون ها رو هم افراد جومونگ میگیرن .
و بهشون میگن شما رو کی فرستاده اونا هم هیچی نمیگن.اویی هم وقتی میبینه اونا چیزی نگفتن یقه یوری رو میگیره و میگه همش زیر سرتوئه. یا باید حرف بزنی یا تو رو میکشم و میخواد یوری رو هم بکشه که جومونگ میگه ولش کن بره اون به ما کمک کرده من بهش اطمینان دارم و بعد هم یوری اونجا رو ترک میکنه و جومونگ و افرادش هم راه میافتن بیان قلعه بویو تا ببینن این کار خودشون بوده یا نه !!؟؟
امپراطور هم که میخواد قصر رو برای همیشه ترک کنه میاد پیش ملکه . ملکه هم به اون میگه تو خیلی مریضی بهتره فعلا اینجا رو ترک نکنی که گوموا جواب میده من تو این سالها به همه ی مردم بویو سختی دادم .دوست دارم این چند سال عمرم هم مثل اونا سختی ها رو تحمل کنم که ملکه میگه چطور تو به فکر مردم بودی ولی تو این سالها اینقدر منو رنج دادی که امپراطور هم پاسخ میده من میخوام به خاطر همه ی بدی هایی که به تو کردم توبه کنم پس منو ببخش
و اینجاست که دیگه اشک تو چشم هر دوتاشون جمع میشه و امپراطور دست ملکه رو میگیره و برای اولین بار یه نگاه عاشقانه از ته دلشون بهم میکنن .
امپراطور میاد بیرون و در حضور همه ی وزرا و تسو ویونگ پو سوار کالسکه میشه و قصر بویو رو ترک میکنه.
یوری هم تو بازار نشسته و داره به جومونگ و مهربونی هاش نسبت به خودش فکر میکنه که مادرش میاد و میگه تو اینجا چیکار میکنی و بعد هم توی بازار شروع به قدم زدن میکنن و سویا میپرسه اون شمشیر شکسته رو پیدا کردی یوری هم میگه هنوز نه ! ولی به زودی پیداش میکنم.
سولان هم میره پیش تسو و میگه تو نباید با جومونگ متحد بشی من میخوام انتقام پدرمو ازش بگیرم که تسو عصبانی میشه و داد میزنه فعلا بویو مهمتر از پدر جناب عالی هست پس برو بیرون !
یونگ پو هم که افرادش رو فرستاده بوده تا جومونگ رو بکشن وسط قصر وایساده و داره فکر میکنه که تا حالا کشتنش یا نه که جومونگ و یارانش پیداشون میشه و یونگ پو هم حسابی اعصابش خورد میشه.
جومونگ و ماری و جوسا هم میان پشت اتاق تسو و اون دوتا راهزنها رو هم میارن.تسو هم میاد بیرون و میگه چی شده که ماری میگه اینا وسط راه به ما حمله کردن و میخواستن مارو بکشن شما اینا رو فرستادین که تسو جواب میده من وقتی این همه سفیر از کشورهای مختلف اومدن چطور جرات میکنم چنین کاری بکنم که جوسا میگه خیلی خب پس باید خودتون بفهمید این کار کی بوده وگرنه گوگوریو و بویو باید با هم بجنگن و بعد هم از اونجا میرن و تسو هم دستور میده اونا رو شکنجه کنن تا بگن از طرف کی اومدن.
یونگ پو هم میره پیش هوانگ و هوانگ هم میگه بدبخت شدیم اگه اونا بفهمن کار ما بوده چی کار کنیم که یونگ پو میگه اونا هیچ وقت نمیفهمن تازه ما خیلی هم ضرر نکردیم چون دیگه گوگوریو حاضر نیست با بویو هم پیمان بشه.
نارو و افرادش هم دارن به سختی اون دزدا رو شکنجه میکنن تا ازشون حرق بکشن. موگول هم هنگام انجام این شکنجه ها اونا رو میبینه .
و میره پیش جومونگ و بقیه و میگه با این شکنجه هایی که نارو داره رو اونا انجام میده بعیده این کار بویو باشه که ماری میگه درسته ولی بالاخره یکی خواسته جومونگ رو بکشه یا نه؟ پس ما بهتره برگردیم گوگوریو که جومونگ میگه اگه این کار بویو نیست پس کار کسی هست که دوست نداره گوگوریو و بویو با هم پیمان ببندن پس ما نباید بذاریم اونا بخواسته شون برسن.
شاهزاده بیریو هم که زخمی شده بود به گوگوریو برمیگرده و سوسانو هم ازش میپرسه چی شده عالیجناب جومونگ حالش خوبه که اون میگه پدر حالش خوبه فقط من یه زخم کوچولو برداشتم .
سوسانو هم همه ی وزرا رو جمع میکنه و میگه حالا که ما فهمیدیم به جومونگ حمله شده باید ارتشمون رو در مرز بویو مستقر کنیم تا مبادا مشکل دیگه ای به وجود بیاد.
تسو هم وزیر اعظم رو احضار میکنه و میگه حالا باید چی کار کنیم ما که نمیدونیم کار کی بوده ! که وزیر اعظم میگه تنها کسی که میتونه این کارو کرده باشه هان هست چون دوست نداره ما با گوگوریو پیمان ببندیم پس بهتره اون دوتا رو بکشیم و به جومونگ بگیم هان پشت این قضیه بوده و بعد هم با گوگوریو هم پیمان بشیم.
تسو و وزیر اعظم هم بعد از این که اونا رو میکشن میرن پیش جومونگ و افرادش و میگن هان پشت این قضیه بوده و از این به بعد ما دیگه با هان تجارت نمیکنیم و با شما هم پیمان میبندیم جومونگ هم میگه کار درست رو کردی ما تازه برای شما غذا و دارو هم میفرستیم و شیوه نیم سوز کردن آهن رو به شما اموزش میدیم و بعد هم جومونگ و افرادش بویو رو به مقصد گوگوریو ترک میکنن .
یوری همین طور که داره در قصر قدم میزنه ماورینگ رو میبینه و ماورینگ هم جلوشو میگیره و میگه اسمت چیه یوری هم جواب میده سانگ چان و بعد هم میره.
یوری شب که میشه یواشکی به قصر بانو یوها میره و از زیر ستون اونجا اون شمشیر شکسته رو پیدا میکنه .
و میبره پیش مادرش اون هم میگه حالاکه اینو پیدا کردی باید حقیقت رو بهت بگم پدر تو پادشاه کشور گوگوریو هست !!؟!؟؟! این شمشیر رو هم بردار و برو گوگوریو پیش پدرت جومونگ .
یوری هم تا اینا رو میشنوه از تعجب شاخ درمیاره و بعد هم عصبی میشه و میگه اگه پدر من پادشاه جومونگه پس چرا ما این همه سال تو فقر زندگی کردیم چرا تو اینقدر حقارت و بدبختی رو تحمل کردی اون چرا ما رو ترک کرده
!! من نمیتونم باور کنم اون پدر منه و بعد هم پا میشه و میره بیرون .
هوانگ و افرادش هم میریزن تو اتاق یونگ پو و هوانگ میگه بویو با گوگوریو پیمان بست همش هم تقصیر تو خنگه حالا بهت میگم. و بعد هم اونو دستگیر میکنه و میره.
امپراطور هم در راهش میره به سمت کوهستان چان مو و میره اونجا و وایمیسه روی یه صخره و شروع میکنه با روح هموسو حرف زدن و میگه : هموسو برادرم اینجا یی رو که جلوی چشمای منه میبینی همون جایی هست که منو تو سالیان درازمیخواستیم اونواز هان پس بگیریم .و کشور اجداد قبلی مون رو درست کنیم جومونگ الان این کارو کرده و من ازت معذرت میخوام که در این راه به جای کمک به جومونگ اونو میخواستم متوقف کنم .
و بعد هم به یاد یوها و لحظه ای که اونو کشت میافته و به حال هردوشون حسابی گریه میکنه.
ماورینگ نارو رو احضار میکنه و میگه فردی به نام سانگ چان میشناسی که نارو جواب میده اون جزو گارد سلطنتیه. که ماورینگ میگه صورت اون پر از نوره اون در اینده به تسو صدمه ی بزرگی میزنه.
نارو هم تا اینا رو میشنوه میره دنبال یوری ولی اونو پیدا نیمیکنه و دستور میده برن خونشون رو بگردن و پیداش کنن.
یوری هم که دیگه الان تقریبا واقعیت این که جومونگ پدرش هست رو قبول کرده از مادرش خداحافظش میکنه و میره به سمت گوگوریو .
یوری و دوستاش میان دم دروازه گوگوریو و یوری میگه من اومدم پادشاه جومونگ رو ببینم که سربازا میگن اخه تو کی هستی که بخوای جومونگ ببینی که موپالمو میاد و میگه این کیه اونام میگن میخواد جومونگ رو ببینه . یوری هم برای اینکه بذارن بره تو شمشیر شکسته رو نشون موپالمو میده.
و موپالمو هم اونا میاره پیش جومونگ و میگه یه پسر اینو گفت بدم به شما
جومونگ هم تا شمشیر رو میبینه کلی تعجب میکنه و هول میشه و میگه اون پسر رو بیار پیش من .
هیو بو هم میره تا یوری رو بیاره پیش جومونگ . جومونگ هم که داره از استرس میترکه اون لنگه کفش رو هم میاره میذاره رو میز و همش به این فکر میکنه که واقعا یوری رو تونسته پیدا کنه یا نه .
که یوری میاد تو و جومونگ ازش میپرسه خب اسمت چیه که اونم جواب میده اسم من یوری هست جومونگ و هیو بو هم با شنیدن این حرف دارن شاخ درمیارن که جومونگ ادامه میده و میگه اسم مادرت چیه که یوری جواب میده اسم مادرم هم سویا هست .
و اینجاست که جومونگ مطمئن میشه این همون پسر خودشه و از جاش در حالی اشک تو چشماشه بلند میشه و یوری ازش سوال میکنه تو پدر من هستی ؟ جومونگ هم جواب میده آره پدر تو منم که یوری میگه پس چرا این همه سال به فکر ما نبودی چرا گذاشتی من و مادرم سختی بکشیم و من در فقر و گرسنگی بزرگ بشم و جومونگ هم همینطور داره اشک میریزه و به یوری نگاه میکنه که ..